پای در گور و دلم روی زمین می چرخد
غافل از اینکه خودش گفت بمیر گفتم رد
گوهر جانم به او دادم نگفتم تا چه وقت
بر تو مانَد جز همین کوچک ندارم هیچ بخت
آتشی بر دل نهاد و رفتنی شد بی گَمان
گوهر دیگر به تن داشت که رفتش بی امان
هر چه کردم تا پگاه دیگری بر من نماند
بخت بد بر من تلاوید گَردمرگ بر تن نشاند
سکوت ....
اوج صدایی که در این مرداب بی حد و حصر به گوش می رسد ، خش خش حرکت جانوریست که او هم ز تکرار خسته است
گاهی صدای نسیم در لای لای نی زارهایم طنین می اندازد که چون مرثیه برایم می ماند و باز به یادم می آورد این حقیقت تلخ را که زنده ام
روز می سوزم ازآن خورشید بی آنکه کسی چون کوه سایه بانم باشد
و شب ز روز بد تر
چه هستم من در این دنیا
چه در توان دارم برای تغییر
شادابی و خوب زنده ماندن رویایی دست نیافتنی ست
آری ، فقط برای من
جنگ با نا بخردان در اوج گیر با ما چه کار
دور لب شیریست و من اندوه یک ماتم شدم
خوردن جام شراب از دست پیر با ما چه کار
کودکم از بدو دیدم تا به حال شد یک دو روز
استواری چون دماوند بر کویر با ما چه کار
طاقت اخم زمانه بر من کودک که نیست
خوردن سیلی ز افکار کبیر با ما چه کار
*یکی از دوستان وبلاگی ۲/۳ روز پیش به من PM داد و گفت :"این حرفا که تو وبلاگت نوشتی ، خواستی بگی مثلا عاشقی ؟! "
البته همون موقع هم بهش گفتم که " عاشقی با ما چه کار "
دلم نوازش می خواهد
آن زمان که نونهالی در ا ین جنگل پرت بودم ... چه خبر داشتم که کجایم، کی ام ، دیگران کی اند.
شاد و خرسند از این که هستم. از اینکه روزی ۱۶ساله می شوم و مثل فلانی قدبلند و مغرور و خشک و جدی و به عبارتی مــــــرد می شوم.
پشت لبم را ناخود آگاه غریب به سبز آلودی دیدم که خبر از مرد شدن می داد.
چقدر قشنگ بود بزرگ شدن.
آن زمان این بود .... آن بود ... همه بودند.... همه می خندیدند... همه می رقصیدند... همه هم بزرگ بودند و هم کوچک... همه هم خوش بودند و گهی ناخوش.
اصلا مهم نبود چه بودند... مهم این بود که بودند.
آن زمان دردی نداشتم تا درمان بخواهم... غمی نداشتم تا غمخوار بخواهم.
آن زمان نمی دانستم دلم کجاست... اصلا چه هست که بعضی ها می گویند دلم شکست
آن زمان دلم هر جایم که بود ، نوازش نمی خواست....ولی تا دلم می خواست نوازش گر دل داشتم.
ولی حالا...
حالا که از آن آرزوی ۱۶ساله شدن ، ۱۶سال گذشته...
حالا که پشت لبم سبز که هیچ ... کمی آن طرف تر صورتم را با سیلی سرخ نگه می دارم که سبز و سرخیم هر دو هویدا شوند...
حالا که از مابقی درختان این جنگل کمی قد بلند ترم و آن ور جنگل و جنگل نشینان را می بینم ...
حالا که فهمیدم زندگی جنگلی چیست ، قانون جنگل چیست ، رئیس جنگل کیست ....
حالا که فهمیدم دلم کجاست ، غم چیست ، درد را به چه گویند...
حالا که دلم شکسته است...
حالا که دلم نوازش می خواهد...
تو که نمی دانم کیـــــــستی ... نیـــــــــــستی.
ـ از دوستان محترم مخصوصا شهرزاد که در این مدت که من حضور نداشتم ، همیشه به من سرزدند ، تشکر می کنم.
ـ ضمنا از دوستانی که منو از لیستشون حذف کردن هم کمال تشکر رو دارم.
دیدی که دریدی تو ز من دار و ندارم
یا رب تو بگو من گله از او که ندارم
او رفت و بجز آه و فغان ماند به من هیچ
لعنت به رخش در گذرش سخت دچارم
یک بار به هر در زدم و جان بدرم شد
گفتم به خودم رسم جوانمردی بدارم
ای بار ز سیل عدم و نقض هیاهوی
آوردی دماری ز من اکنون که خمارم
آشفته تر از اشرف مخلوق ندیدم
این بحث خدایی و جدایی ز که دارم
عمریست که در دور و تسلسل همه ماتیم
از تحفه ی این عقل بلند سر نه در آرم
من بدرقه ی ماه عسل هیچ ندارم
جز اشک بریزم به رهش راه ندارم
احسان به سما رو که در این دره ی ناچیز
جز خشت و گلی ساخته بر سوخته دارم
احسان
این که من خوبم دروغی بیش نیست
گم شدن در خود جفا در خویش نیست
تا به کی باید ز هر رهگذری
بشنوم تهمت که فکر اندیش نیست
خلوتم خالست میان صورتم
مال خود بودن که کافر کیش نیست
من ز ظلمت راه دوری آمدم
دیدن صدق و صفا تشویش نیست
در میان موج و طوفان ستم
دیدن زورق خیالی بیش نیست
این منم احسانیم چون خاکیم
ثروتم از سیره ی درویش نیست
احسان
ندهم غم به دلم راه که تویی دل سوخته
احسان
آن زمان تا فرق خود را با دگر فهمیدم
گفتم این مرد به چه ماند ز همه نالیدم
یا من اکنون می شوم همراه تو ای همراه
یا زتنهایی کنم داد و هوار در هم خواه
ناز چشمی آمد و عطر گل مریم بشد
هفت سالم را به سر برد و دمی از من نبرد
مونس روشن زمین آمد ز صد عجز و نیاز
گفتمش جان عزیزت تو ز من دیوی نساز
ناسزا گفت و دماری برگرفت از روزگار
هرزه گشتم که شدم آلوده ات دیوانه وار
من شدم احسان بی عاطفه ی هر دم گناه
کی کنم توبه به جرم دلبری ای رو سیاه
شبی خســــته پی بی راه بودم
به دنبال مکانی ، جاه بودم
نفس خسته به کنجی لم سپردم
سرم بالا ، دلم از غم ببردم
به یکباره مهی دیدم ز ظلمت
به من زل زد بگفت خواهی مرمت
بگفتم تو مهی ، من رو سیاهم
دلم خسته ست تنم پیر ، پر ز آهم
اگر بینی قشنگی در برونم
درونم هیچ و زشت است ، آه درونم
تو گفتی من بگیرم دست خسته
گرفتی دست من را چشم بسته
سیه شب را تو چو خورشید گشتی
برای کـــوریم امیـــد گشتی
بَدان را از عوام شفاف کردی
ره پر پیچ و خم را صاف کردی
تو امیدم شدی در نا امیدی
شفق را رخ سپردی در سپیدی
دلم خوش بود که هر چه باورم هست
بگویم بی کلام با چشم و دل بست
به تو چون تو خودت سنگ صبوری
خودت گفتی ، خودت گفتی که نوری
اگر گویم که تو ماهی چو نامت
مهی ، ماهی ، فرشتی از قیامت
سفیدی ، رونمایی از جهانی
عزیزی ، دلبری نبض زمانی
به مهزادی گره خوردی ولیکن
نبخشیدی به من نـــور تهمتن
ولی افسوس چو نامت بی وفایی
فقط شـــب آیی و روزی نیایی
همان شب را مرا بس بود افسوس
تکی ماندن مرا شد زود ملموس
یه وقتی قرص کامل در فضایی
یه وقتی تک هلال بی وفایی
نشد راحت ببینم روی ماهت
نشد خالی کنم این دل فدایت
هزار افسوس از این تقدیر نا خوش
بلی ، خورشید خواهم نور خود جوش
تورا بدرود گویم من به نامم
شدم احسان بی کس باز ز عالم
هدیه به مهزاد . ر
احسان
عقربه می گردد و هی می رود تا ناکجا
کِــــی کند در خستگی را لم دهد در بین ما
از ازل چرخید و چرخید تا ابد بی دغدغه
جفت او را می توان در حسرتش کرد بی وفا؟
طاقتی دارد به صبرش آفرین ها صد درود
عمر خود را صرف چند ساعت بکردی مرحبا
احسان

...فقط می دونم حاضرم بمیرم ولی ازش (علی) جدا نشم...
...احسان در رنج...
...اینجا آی سی یو است. ساعت نزدیکیهای 8 شب زمستان است...
...7 خان رستم را طی کنم ...
...بهانهای برای آرام شدن ندارم...
...میگویم: احسان...
...میگویم... روشنک...
...چقدر دلش غم دارد... چقدر ناتوان است...
...فقط نگاه میکنم ... فقط نگاه میکند...
چقدر بده که آدم جلوی یکی غرورش بشکنه
.
.
چقدر بد تره که آدم ببینه یکی داره غرورشو جلوت و بخاطرت میشکنه ولی نتونی کاری واسش کنی
احسان حبیبی فرد
دستتو آوردی تا دم گوشم
تمام تمرکزم این بود که آروم آروم حرف زدنتو بلند بلند بشنوم
تو حرفات هی لب هام خندون میشد و گریون
هی دوست داشتم حا لا حا لا ها بگی و تند تند تمومش کنی
حتی اجازه ندادی یه کلمه حرف بزنم
ای کاش جلوم بودی و حرفاتو داد میزدی
اخم کردنم مهم نیست ...
لا اقل می دیدمت
آخر به کجا می رسد این چرخ
هی می رود و می شود این تلخ
از اصـــــــل ِخودمْ چنین فتادم
کو یارْ رســــــــی رسد به دادم
هر کس به تفی مرا بسـوزانْد
آ تـش به دلـم چنین بتـــاباند
بـــی غیــرتم و دمــی مزاجم
خندان به لب و درون حراجم
کـو مــــالْ خری به نیــمْ دینار
انبـار ِدلم خَرَد نه بســــــیار
این دل ز بلای مـــــالِ بد شد
بر ریشه ی این صاحب خط شد
آخر به کجا می رسد این چرخ
هی می رود و می شود این تلخ
احسان
بودن دریا دلی چون کهکشان فرخ به تو
این دو بیتی تحفه ی احسان بی دل بود و بس
هدیه ی نور الهی بی گمان فرخ به تو
به مناسبت تولد دوست عزیزم ، ابوالفضل
احسان
بغض کردی تا مرا با اشک چشمت شویی
خوب می دانی که من آلوده ام از دوری
تو شوی ابر بهار و بخروشی چون رود
من همان کویر پیرم نشوم سبز چه سود
یا علی گوی و برو من شاه غمخوارنیستم
کنج عزلت کوخ من کاخی ز دربار نیستم
هدیه به یک دوست
احسان
فاتح جنگ میان دل و عقلت گشتی
مرحبا بر تو که اینگونه زبر دست گشتی
آفرین بر تو که اینگونه جوابم دادی
تا کنون از تو ندیدم به چه عزم افتادی
طاقت و تاب پذیرش که تو نیستی ز پسْ این
حال دلت گفت چنینی یا خِرد از تو همین
ما عروسک بوده ایم بر تو در این عمر دراز
خسته گشتی که من اینگونه نشستم به نیاز
هنر ما چنین است که به نیک یاد کنیم
سوز "یادش را بخیر" را اینچنین پاک کنیم
احسان
مولا علی :
مراقب افکارت باش که گفتارت می شود،
مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود،
مراقب رفتارت باش که عادتت می شود،
مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود،
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.
.
.
.
دلم می خواد افکارمو درست کنم تا سرنوشت خوبی داشته باشم
یه گروه میگن :
خواستن توانستن است
ز کوشش به هر چیز خواهی رسید
اگه تو بخوای به همه چیز میرسی
این تویی که حق انتخاب داری
راه یا چاه . تو باید یه طرف بری
اگه بد آوردی ، خودت خواستی بد بیاری
از کائنات بخواه تا بهت بده
خونه ای که توش هستی حاصل زحمت های خودته
و..و..و
در مقابل :
تقدیر ما از قبل نوشته شده
این خداست که برای تو تصمیم میگیره
شانس وجود نداره. همه چی از قبل انتخاب شده بوده
این تو نیستی که به این مقام رسیدی. خدای تو خواسته
اگه بد آوردی حکمت خدا بوده
خدا خواسته که این خونه مال تو باشه نه تو
و..و..و
جبر و اختیار
دو کلمه از دو دنیا
تا حالا فکر کردی کدموشون درستند ؟
اگه ما به خواسته ای برسیم ، خدا خواسته یا خودمون ؟
و اگه نرسیم ؟! حکمت خدا بوده یا شانس بد و کم کاریمون؟
و اگه هر جفتش باشه ، اگه مثلا من زنا کنم ، گناهش گردن کیه ؟ من یا خدای من ؟!
و اگه در شرایط فرق می کنه - مثلا قبول نشدن در دانشگاه ویا معدل الف شدن تو دانشگاه – از کجا بدونیم که این مرحله از زندگیمون خدمون بودیم یا خدامون؟!
نظر تو چیه ؟
در مورد خودم باید بگم تا به حال به قدری بی انصاف بودم که به هر چیزی می رسیدم ، میگفتم خودم بودم و به هر چیز نمی رسیدم ، میگفتم خدام نخواسته.
میخوام با خودم رو راست باشم تا بتونم بفهمم اعمالم خواسته ی منه یا خدای من
چه سخت است دیدن زرنگی تو با من
و ادا کردن ندیدنش

فرد بودم در جهان
گـرچه در اوج زمان
ابلهـان پنداشتند
من پُرم ازاین و آن
طرح دوستی با خدا
بستم به جرات بین مان
مــونسم آمد زمین
از آسمـان بی کران
هدیه ی اوبرمن است
تـاابد با من بمان
احسان
۸۷/۱۲/۱
۲۳:۱۵
و این بار پروانه ای می خواست از شهدم بچشد اما تا تیغ های پولادینم را روی قامتم دید ، ترسید و نیامد.
هر چند که چند باری به دورم چرخید و با این کار می خواست به من ثابت کند که خواهان چشیدن از شهد من است .
اما افسوس که دروغ گفت.
مگر می توان پروانه ای را پروانه خطاب کرد که جرات نشستن روی گلبرگ گل را نداشته باشد ؟
شاید سیراب از گلی دیگر شده !
شاید به دنبال شهد گلی بهتر است ...
شاید اصلا پروانه نبوده؟!
هر چه هست این را باور ندارم که از تیغ های اندامم ترسیده باشد.
خسته ام
از اینکه آرامم خسته ام
.
از اینکه گاهی تند می شوم خسته ام
.
از اینکه مرد بودن را باید ادا در آورم خسته ام
.
از اینکه مجبورم به خوب بودن ، محکومم به عاقلی ، مستحقم به مجازات انسان بودن خسته ام
.
از اینکه عصرها عزمم را برای فردا جزم می کنم ، وقت خواب رویاهای همیشه خوب و بی ثمر را زمزمه می کنم ، در خواب کابوسهای لعنتی را می بینم ، و در وقت مثلا بیداری همه ی رشته ها را پنبه می بینم خسته ام
.
از اینکه خوبم یا بد ، وراجم یا کم حرف ، با هوشم یا کودن خسته ام
.
از اینکه نمی دانم عاقلم یا عاشق خسته ام
از اینکه می دانم فرق بین راه و چاه را خسته ام
.
از اینکه باید ببخشم یا انتقام بگیرم ، باید بخندم یا زار زار گریه کنم ، باید ببخشند یا تاوان نفرین دهم خسته ام
.
از اینکه خدا مرا نپذیرفت که به سویش روم ، خدا مدام مدام به من لطف می کند ، خدا به من ذره ای بها نمی دهد خسته ام
.
از اینکه بس خسته ماندم خسته ام
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه می شنوم صدای خنده ی شمایان را هم خسته ام
و از اینکه تنهایم خسته ام
کاش به خط دیگری می نوشتم اوج خسته گیم را
۸۷/۱۱/۲۴
پشت شیشه دیدنت را دیدم
بوسه ام را از لبانت چیدم
ای کلک ، من پس نبودم رفتی
وه چه زیبا گشته ای امیدم
من از اینجا در اومدم




منم مثل شما فقط این عکس ها رو دیدم.
بیچاره رفیق قدیمی من !
تا کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاها که با من نیومد
حالا اون اوراق شده
و من بازم رفیق نیمه راهش شدم
پس به کجا پناه برم ؟
آمده بودم در این خلوتگه راز تا بگویم با شما آنچه در این دل خفته. که شاید ... آری شاید دلک بیچارۀ ما نیز هوایی بخورد تا هوایی بشود.
آمده بودم بگویم من که ام . عمریست فریاد می کنم که ای اهالی ... دوستان ... غریبه ... رهگذر ... نا آشنا ...آشنای قدیمی ... فلانی... و این اواخر، ای گدایان مهر و محبت ... ای زخم خوردگان تیر رفاقت ... ای گوش پر شدگان نیش و ملامت... لا اقل شما مرا ببینید. شما بگویید درد من چیست ؟ که نه ! درمان من چیست ؟ که شاید ... آری شاید شنونده ای نگوید چون عاقلان نیستم و مرا متهم نکند به نبود در باغ حقیقت.
آمده بودم بشنوم حرفهایتان را ، تا همدردی بیابم که به او بگویم ای فلانی نترس .منم همانند توام . که نه او را بلکه از ترس خود بکاهم. که شاید ... آری شاید به من بگوید خوش آمدی . ولی کو که کسی دردم را داشته باشد ! اینجا همیشه سخن از نماز و سجاده و باران و جنگ و تفنگ و بوی خون و سرفه های نابهنگام و حسین و دو بیتی و هزار درد و درمان تکراریست . فقط هر بار طوری جدید ادا می شود.
آمده بودم که دیده شوم ... شنیده شوم... حس شوم ...که شاید ... آری شاید اندکی امیدوار به زنده بودنم باشم ولی من همان علیلی بودم که هستم.
آمده بودم که فریاد کنم نگاه هرز آلود را . عشوه ارزان را .دروغ های احمقانه را. جاری شدن کلمه دوستت دارم بر زبان پر نیرنگ را . که شاید ... آری شاید صداقتم باورتان شود ولی دریغ از ذره اهمیتی برای شما.
آمده بودم زمزمه کنم کلام لا اِکراهَ فِی الدّینِ(۱) هوالمحبوب . شَرُّ الاِخوَانِ مَن تُکُلِّفَ لَهُ(۲) علی . خورشید فلک (۳) حافظ . که شاید ... آری شاید زمزمه ام همان دعای ناب شود ولی به قول شما کفر به حـــق در آمد.
آمده بودم که دوست شوم با تو و اهالی تو که شاید ... آری شاید قدرت ادا کردن شاه بیت غزلم را پیدا کنم. ولی چه کنم که میانتان خیلی غریبم.
آمده بودم که شاید ... آری شایدهایم را به یقین تبدیل کنم که هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ نشد.
۸۷/۱۱/۱۳
2:15 AM
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- بقره ۲۵۶(در دین هیچ اجباری نیست)
۲-حکمتهای امیر المومنین ۴۷۹ نهج البلاغه ( بدترین برادران کسی است که برادران به خاطر او دچار تکلیف شوند)
۳-گر چه خورسید فلک چشم و چراغ عالمست روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
آن روز که تو شهره آفاق بودی
هر لحظه به دم خوش تر از آنان بودی
من تار و نوای این لباس الکی
تو که نساج همین خرقه آدم بودی
من شمع و تو پروانه عالم گشتی
بر طاق سر من چو به والاد* بودی
چه کنم آتش عشقم سر و ته
گله ای کرد ز تو چون تو رودی
نوش دارو را بهانه ساختی
چارقد آن پیر زن بگشودی
پس چه شد هد هد نالان چه شدی
خفقان آمد و هیهات بودی؟
سنگ قبرم پر ز آتش شد و بس
تو به من این کلمات فرمودی
ز ازل تا به ابد بد بختم
پس چه احسان صفتی می بودی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* سقف
چنین سراسیمه ز نو خواستمت که بگویم هنوز محتاج لطف توام
چنان دویدم که در لحظه رسیدن به مراد ،زبانم ز عطش له له میزد
گفتم دیشب به خوابم آمدی ولی گفتی دلیل عجز تو منم
در فراقت مرا چونان لگد مال کردند که تنم پر از وصله و پینه خفت و خواری شده و بر گردنم قلاده استعمار نهادند که نمی دانم صاحبم کیست
هر طفل و کودکی مرا با سنگ میزند و هر فردی مرا به دیده تنفر می نگرد
هر چه یه سرم می زنند تاب ناله ز من دور تر می شود و خفه تر از خفقان به راه بی راهی می روم ،چون تو خواستی
دو دستم بر روی هم و در زیر چانه ام ،در گوشه ای از خرابات ، فقط با چشم بسته خاطراتت را زنده می کنم و اینست اوووووووج لذت من! اوج لذت سگ . اوج لذت مرد
آرام باش حیوان و فقط همین را گفتی!؟
با چه زبانی بگویم که بفهمی و بفهمید من عمریست آرامم و بدنبال ناکجا آبادی می گردم که فریاد کنم آنچه تو نخواستی ... وق وق زنم آنچه تو نپذیرفتی ... له له شوم آنچه بگفتی و تو فقط همین یک جمله .
پر پر شدم با شنیدن نفرینت
آرام باش حیوان
این چه عشقیست که من عاقبتش می خوانم
این چه رشکی ست که در قافیه اش می مانم
این چه فصلیست که در آن همگی مرغ شدند
جوجه ها خسته از این عشق شب آلود شدند
این چه صبریست که گویا خورده ام حلوای ناب
غوره پس بهر چه کاریست شده ام کوی سراب
این چه بوییست که بی بو به از این بوی خراب
گل من خسته شدم بس که چشیدم ز شراب