فردای خویش
خدا کند که نبینم فردای خویش را
نباشم و پس نگیرم رویای خویش را
ببین که تو چه کردی درون آه من
که نای آن هم ندارم از آن چه بیش را
تو که تبر بدستی کنون چه حاجتت
زدی زمام امور را ز بیخ ریش را
هویتم شدست گم چه فهمی از سخن
فسرده و پیر گشت این شیر یا میش را
تنم شده پر ز زخم طعنه ها
نشد بیابمش من پادزهر نیش را
گمان که نیست در خیر حاجت نیتی
ببین بخند که لهم من تمام کیش را
92/3/25
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۶ ساعت 14:57 توسط احسان حبیبی فرد
|
خواستم از این طریق نوشته هامو به همه نشون بدم و البته از پیشنهاد ها و انتقاد های سازنده هم استفاده کنم