پای در گور
پای در گور و دلم روی زمین می چرخد
غافل از اینکه خودش گفت بمیر گفتم رد
گوهر جانم به او دادم نگفتم تا چه وقت
بر تو مانَد جز همین کوچک ندارم هیچ بخت
آتشی بر دل نهاد و رفتنی شد بی گَمان
گوهر دیگر به تن داشت که رفتش بی امان
هر چه کردم تا پگاه دیگری بر من نماند
بخت بد بر من تلاوید گَردمرگ بر تن نشاند
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۷ ساعت 0:17 توسط احسان حبیبی فرد
|
خواستم از این طریق نوشته هامو به همه نشون بدم و البته از پیشنهاد ها و انتقاد های سازنده هم استفاده کنم