پای در گور

پای در گور و دلم روی زمین می چرخد

غافل از اینکه خودش گفت بمیر گفتم رد

گوهر جانم به او دادم نگفتم تا چه وقت

بر تو مانَد جز همین کوچک ندارم هیچ بخت

آتشی بر دل نهاد و رفتنی شد بی گَمان

گوهر دیگر به تن داشت که رفتش بی امان

هر چه کردم تا پگاه دیگری بر من نماند

بخت بد بر من تلاوید گَردمرگ بر تن نشاند

مرداب

سکوت ....

اوج صدایی که در این مرداب بی حد و حصر به گوش می رسد ، خش خش حرکت جانوریست که او هم ز تکرار خسته است

گاهی صدای نسیم در لای لای نی زارهایم طنین می اندازد که چون مرثیه برایم می ماند و باز به یادم می آورد این حقیقت تلخ را که زنده ام

روز می سوزم ازآن خورشید بی آنکه کسی چون کوه سایه بانم باشد

و شب ز روز بد تر

چه هستم من در این دنیا

چه در توان دارم برای تغییر

شادابی و خوب زنده ماندن رویایی دست نیافتنی ست

آری ، فقط برای من