سکوت ....

اوج صدایی که در این مرداب بی حد و حصر به گوش می رسد ، خش خش حرکت جانوریست که او هم ز تکرار خسته است

گاهی صدای نسیم در لای لای نی زارهایم طنین می اندازد که چون مرثیه برایم می ماند و باز به یادم می آورد این حقیقت تلخ را که زنده ام

روز می سوزم ازآن خورشید بی آنکه کسی چون کوه سایه بانم باشد

و شب ز روز بد تر

چه هستم من در این دنیا

چه در توان دارم برای تغییر

شادابی و خوب زنده ماندن رویایی دست نیافتنی ست

آری ، فقط برای من