خسته ام
از اینکه آرامم خسته ام
.
از اینکه گاهی تند می شوم خسته ام
.
از اینکه مرد بودن را باید ادا در آورم خسته ام
.
از اینکه مجبورم به خوب بودن ، محکومم به عاقلی ، مستحقم به مجازات انسان بودن خسته ام
.
از اینکه عصرها عزمم را برای فردا جزم می کنم ، وقت خواب رویاهای همیشه خوب و بی ثمر را زمزمه می کنم ، در خواب کابوسهای لعنتی را می بینم ، و در وقت مثلا بیداری همه ی رشته ها را پنبه می بینم خسته ام
.
از اینکه خوبم یا بد ، وراجم یا کم حرف ، با هوشم یا کودن خسته ام
.
از اینکه نمی دانم عاقلم یا عاشق خسته ام
از اینکه می دانم فرق بین راه و چاه را خسته ام
.
از اینکه باید ببخشم یا انتقام بگیرم ، باید بخندم یا زار زار گریه کنم ، باید ببخشند یا تاوان نفرین دهم خسته ام
.
از اینکه خدا مرا نپذیرفت که به سویش روم ، خدا مدام مدام به من لطف می کند ، خدا به من ذره ای بها نمی دهد خسته ام
.
از اینکه بس خسته ماندم خسته ام
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه...
از اینکه می شنوم صدای خنده ی شمایان را هم خسته ام
و از اینکه تنهایم خسته ام
کاش به خط دیگری می نوشتم اوج خسته گیم را
۸۷/۱۱/۲۴