مرداب

سکوت ....

اوج صدایی که در این مرداب بی حد و حصر به گوش می رسد ، خش خش حرکت جانوریست که او هم ز تکرار خسته است

گاهی صدای نسیم در لای لای نی زارهایم طنین می اندازد که چون مرثیه برایم می ماند و باز به یادم می آورد این حقیقت تلخ را که زنده ام

روز می سوزم ازآن خورشید بی آنکه کسی چون کوه سایه بانم باشد

و شب ز روز بد تر

چه هستم من در این دنیا

چه در توان دارم برای تغییر

شادابی و خوب زنده ماندن رویایی دست نیافتنی ست

آری ، فقط برای من

دلم نوازش می خواهد

دلم نوازش می خواهد

آن زمان که نونهالی در ا ین جنگل پرت بودم ... چه خبر داشتم که کجایم، کی ام ، دیگران کی اند.

شاد و خرسند از این که هستم. از اینکه روزی ۱۶ساله می شوم و مثل فلانی قدبلند و مغرور و خشک و جدی و به عبارتی مــــــرد می شوم.

پشت لبم را ناخود آگاه غریب به سبز آلودی دیدم که خبر از مرد شدن می داد.

چقدر قشنگ بود بزرگ شدن.

آن زمان این بود .... آن بود ... همه بودند.... همه می خندیدند... همه می رقصیدند... همه هم بزرگ بودند و هم کوچک... همه هم خوش بودند و گهی ناخوش.

اصلا مهم نبود چه بودند... مهم این بود که بودند.

 

آن زمان دردی نداشتم تا درمان بخواهم... غمی نداشتم تا غمخوار بخواهم.

آن زمان  نمی دانستم دلم کجاست... اصلا چه هست که بعضی ها می گویند دلم شکست

آن زمان دلم هر جایم که بود ، نوازش نمی خواست....ولی تا دلم می خواست نوازش گر دل داشتم.

 

 

ولی حالا...

 

حالا که از آن آرزوی ۱۶ساله شدن ، ۱۶سال گذشته...

حالا که پشت لبم سبز که هیچ ... کمی آن طرف تر صورتم را با سیلی سرخ نگه می دارم که سبز و سرخیم هر دو هویدا شوند...

حالا که از مابقی درختان این جنگل کمی قد بلند ترم و آن ور جنگل و جنگل نشینان را می بینم ...

حالا که فهمیدم زندگی جنگلی چیست ، قانون جنگل چیست ، رئیس جنگل کیست ....

حالا که فهمیدم دلم کجاست ، غم چیست ، درد را به چه گویند...

حالا که دلم شکسته است...

حالا که دلم نوازش می خواهد...

 

تو که نمی دانم کیـــــــستی ... نیـــــــــــستی.

 

 


 

ـ از دوستان محترم مخصوصا  شهرزاد  که در این مدت که من حضور نداشتم ، همیشه به من سرزدند ، تشکر می کنم.

 

ـ ضمنا از دوستانی که منو از لیستشون حذف کردن هم کمال تشکر رو دارم.

لا اقل

دستتو آوردی تا دم گوشم

تمام تمرکزم این بود که آروم آروم حرف زدنتو بلند بلند بشنوم

تو حرفات هی لب هام خندون میشد و گریون

هی دوست داشتم حا لا حا لا ها بگی و تند تند تمومش کنی

حتی اجازه ندادی یه کلمه حرف بزنم

ای کاش جلوم بودی و حرفاتو داد میزدی

اخم کردنم مهم نیست ...

لا اقل می دیدمت

 

زرنگی تو

چه سخت است دیدن زرنگی تو با من

 و ادا کردن ندیدنش

و این بار

 

و این بار پروانه ای می خواست از شهدم بچشد اما تا تیغ های پولادینم را روی قامتم دید ، ترسید و نیامد.

هر چند که چند باری به دورم چرخید و با این کار می خواست به من ثابت کند که خواهان چشیدن از شهد من است .

اما افسوس که دروغ گفت.

مگر می توان پروانه ای را پروانه خطاب کرد که جرات نشستن روی گلبرگ گل را نداشته باشد ؟

شاید سیراب از گلی دیگر شده !

شاید به دنبال شهد گلی بهتر است ...

شاید اصلا پروانه نبوده؟!

هر چه هست این را باور ندارم که از تیغ های اندامم ترسیده باشد.

 

خسته ام

خسته ام

از اینکه آرامم خسته ام

.

از اینکه گاهی تند می شوم خسته ام

.

از اینکه مرد بودن را باید ادا در آورم خسته ام

.

از اینکه مجبورم به خوب بودن ، محکومم به عاقلی ، مستحقم به مجازات انسان بودن خسته ام

.

از اینکه عصرها عزمم را برای فردا جزم می کنم ، وقت خواب رویاهای همیشه خوب و بی ثمر را زمزمه می کنم ، در خواب کابوسهای لعنتی را می بینم ، و در وقت مثلا بیداری همه ی رشته ها را پنبه می بینم خسته ام

.

از اینکه  خوبم یا بد ، وراجم یا کم حرف ، با هوشم یا کودن خسته ام

.

از اینکه نمی دانم عاقلم یا عاشق خسته ام

از اینکه می دانم فرق بین راه و چاه را خسته ام

.

از اینکه  باید ببخشم یا انتقام بگیرم ، باید بخندم یا زار زار گریه کنم ،  باید ببخشند یا تاوان نفرین دهم خسته ام

.

از اینکه خدا مرا نپذیرفت که به سویش روم ، خدا مدام مدام به من لطف می کند ، خدا به من ذره ای بها نمی دهد خسته ام

.

از اینکه بس خسته ماندم خسته ام

از اینکه...

از اینکه...

از اینکه...

از اینکه...

از اینکه...

از اینکه...

از اینکه می شنوم صدای خنده ی شمایان را هم خسته ام

 

و از اینکه تنهایم خسته ام

خسته ام - زندانی 

کاش به خط دیگری می نوشتم اوج خسته گیم را

۸۷/۱۱/۲۴

 

آرام باش...

چنین سراسیمه ز نو خواستمت که بگویم هنوز محتاج لطف توام

چنان دویدم که در لحظه رسیدن به مراد ،زبانم ز عطش له له میزد

گفتم دیشب به خوابم آمدی ولی گفتی دلیل عجز تو منم

در فراقت مرا چونان لگد مال کردند که تنم پر از وصله و پینه خفت و خواری شده و بر گردنم قلاده استعمار نهادند که نمی دانم صاحبم کیست

هر طفل و کودکی مرا با سنگ میزند و هر فردی مرا به دیده تنفر می نگرد

هر چه یه سرم می زنند تاب ناله ز من دور تر می شود و خفه تر از خفقان به راه بی راهی می روم ،چون تو خواستی

دو دستم بر روی هم و در زیر چانه ام ،در گوشه ای از خرابات ، فقط با چشم بسته خاطراتت را زنده می کنم و اینست اوووووووج لذت من! اوج لذت سگ . اوج لذت مرد

                                  

آرام باش حیوان و فقط همین را گفتی!؟

با چه زبانی بگویم که بفهمی و بفهمید من عمریست آرامم و بدنبال ناکجا آبادی می گردم که فریاد کنم آنچه تو نخواستی ... وق وق زنم آنچه تو نپذیرفتی ... له له شوم آنچه بگفتی و تو فقط همین یک جمله .

پر پر شدم با شنیدن نفرینت

آرام باش حیوان

 

حق من اینست ؟

 

حق من اینست ؟ به کدام جرمی مستحق چنین جزایی هستم! ز کدام قانونی مرا به زنای ناکرده سنگسار میکنی ؟! کدام دادگاه مرا بی وکیل چنین رسواگرانه متهم میکند؟ چرا مرا به جرم بی جرمی خاکستر ناب مکنی؟ چه حکمتی از اعدام می دانی که من نمی دانم ؟! چه غسلی را می پذیری که مرا چنین حقیرانه به لجن فرو بردی؟ با چه رویی می گویی خود کرده را تدبیر نیست؟

مگر من همان احسانت نیستم! چه تغییری در من پدید آمده که دیگر احسانت نیستم؟ پس چه شد آن همه رویا که چنین ذلالتی را بهمراه دارد ؟

خوشا به حالت ای خار که من لیاقت بهمراه کشیدن صفتت را هم ندارم

تبعید شدم به ناکجا آبادی که همۀّ بی خردان دادستان انقلاب پوچند و مرا رسوا شدهّ زندگی می دانند . حسد نیز از حمل این جنازه های هوشیار در امان نیست.

تو که هستی ، تو بودی و خواهی ماند . تنها امید من ، تنهایم نگذار که تنها ترینم .

ببین چطور تپش قلبم عاجزانه تمنای تو می کند؟ دلت می آید ... دنیا به آخر می رسد اگر بار دیگر مرا طفلک معصومت ببینی!؟

هر چه پیش آمد بحساب حکمتت گذاشتم و گفتم تو می دانی که من نادان و ناتوان از پس آن بر نمی آیم

دیگر صبرم لبریز گشته و تاب نفس ندارم . اگر باز بر این باوری که حکمتی در این حبسگاه بی تمدنی وجود دارد ، باز ز ناچاری محکومم به لبیک گفتنت

تنهایم نگذار که تنها ترینم
 
 

تا كي بايد

تا كي بايد رگ بي خياليم را پر از خون بي رنگي كنم! مگر ظرف من چقدر است كه مي گويي لبريز شدنش بايد محال باشد ؟

 تا كي بايد در كوچه علي چپ بدور خودم بچرخم! مگر اينها انسان نيستند ؟! مگر همين آدمها تخم و تركه آدم تو نيستند؟! مگر همين چهار پايان اشرف مخلوقت ، برادران و خواهران من نيستند ؟! پس چطور من اينم و آنان بدان سان ! اصلا من خوبم يا ديگران ؟
چرا اول به من بد نمي دهي تا پس از آن قدر خوبيت را بدانم ! هميشه اول خوبست و بعد ، بد مي شود. اينست رسم رفاقت؟ چرا هر وقت با تو بگو مگو مي كنم باز خودم را متهم مي كني ؟ كه الحق چنان زبر دستي در قضاوت كه خودم به كرده ام اعتراف مي كنم .
چه مي شود كمي دلت به حالم بسوزد ؟‌
چرا حرف تكراري مي زني ؟ تو كه مي داني من بي شرف ترين ِ مخلوقاتت هستم و هميشه در اوج دلواپسي به يادت مي افتم . باز صحبت از جيك جيك مستان مي كني ؟ مسخره شدن و مضحكه قرار گرفتن من اينقدر خوشايند است كه در آ ن هنگام با مسخره كنندگان رفيقي و يادي از ما نميكني ؟ تو كه مي دانستي آنان مرد راز داري نيستند و مي داني كه من ِ نادان نمي دانم اينچنينند پس چرا لحظه وراجيم را لال مرگ نمي دهي ؟
تا كي بايد بگويم كه همه مشكلاتم امتحان توست و روزي خوشايند بر وفق مرادم در آتي نزديك مرا مي جويد ؟ كي فصل امتحانت تمام مي شود ؟ آخر عمر ! كي نفس راحت بكشم ؟‌زماني كه نفسي از من در نمي آيد ! كه از كرده احمقان نترسم ؟‌وقتي كه مرا به انفرادي زنجيره اي احمقان مي فرستي!؟
انتظار زياديست اگر بخواهم بدانم تا كي بايد !؟
 
 

خدایا ، به من آرامشی عطا فرما

خدایا ، به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچرا که نمی توانم تغییر دهم ، و شهامتی تا تغییر دهم آنچرا که می توانم ، و بینشی که تفاوت این دو را بدانم
براستی که دعا چه آرام بخش است در اوج دلواپسی ولی
افسوس که دعایم دعا نیست . ذات دعا درخواستی به ظاهر حق از جانب بنده حقیر است که اگر برآورده شود ، ظاهر حق همان باطن الحق است و لا غیر
افسوس که میدانم دعای ظاهرم همان لا غیر است و میدانم که امید واهی چاشنی این دعایم گشته
افسوس که هراس گریبان گیرم شده و من به دنبال دستان بیم می گردم تا خلاص شوم دریغ از اینکه دستان خودم گریبان گیرم شده
افسوس که پشت به بخت کردن را زمانی فهمیدم که درازای عمر بخت را به رویا تبدیل کرد و اکنون هر سرابی را بخت میدانم
افسوس که هنوز خودکردگی را تدبیر نمی دانم و صد افسوس که نمی توانم بدانم
و هزار افسوس از این دعای ناب که زیر جوهر لغزانم برایم زیر سوال رفت