این منم
آن زمان تا فرق خود را با دگر فهمیدم
گفتم این مرد به چه ماند ز همه نالیدم
یا من اکنون می شوم همراه تو ای همراه
یا زتنهایی کنم داد و هوار در هم خواه
ناز چشمی آمد و عطر گل مریم بشد
هفت سالم را به سر برد و دمی از من نبرد
مونس روشن زمین آمد ز صد عجز و نیاز
گفتمش جان عزیزت تو ز من دیوی نساز
ناسزا گفت و دماری برگرفت از روزگار
هرزه گشتم که شدم آلوده ات دیوانه وار
من شدم احسان بی عاطفه ی هر دم گناه
کی کنم توبه به جرم دلبری ای رو سیاه
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۷ ساعت 2:46 توسط احسان حبیبی فرد
|
خواستم از این طریق نوشته هامو به همه نشون بدم و البته از پیشنهاد ها و انتقاد های سازنده هم استفاده کنم