آن زمان تا فرق خود را با دگر فهمیدم

گفتم این مرد به چه ماند ز همه نالیدم

یا من اکنون می شوم همراه تو ای همراه

یا زتنهایی کنم داد و هوار در هم خواه

ناز چشمی آمد و عطر گل مریم بشد

هفت سالم را به سر برد و دمی از من نبرد

مونس روشن زمین آمد ز صد عجز و نیاز

گفتمش جان عزیزت تو ز من دیوی نساز

ناسزا گفت و دماری برگرفت از روزگار

هرزه گشتم که شدم آلوده ات دیوانه وار

من شدم احسان بی عاطفه ی هر دم گناه

کی کنم توبه به جرم دلبری ای رو سیاه