مدهوش
در عجب ماتم چه گشته حال و روز من کنون
خنجری در قلبم و تو بی قراری می کنی
اشک اشک چشم خود اینگونه جاری می کنی
قدرت نازیدن تو در من خسته که نیست
جان هر کس هر چه می خواهی در این مخمصه نیست
چشم من بازست و هی ماتست در و دیوار من
این کجا و من کجا و تو کجا غمخوار من
آمده یادم چه شد اینگونه ظالم گشته ای
باورم نیست تو خودت قاتل به قتلم گشته ای
چون که از روی غرض عرض ارادت داشتم
گوش وچشمت گوش و چشمم بی درنگ پنداشتم
حرف تو حرفم کلامم صحبت تو بود و بس
قلب تو قلبم زمانم ساعت تو بود و بس
وصل تو دارو ندارم پایبندم من به تو
نازنینم یاد آور این منم از چشم تو
یاد آور در همان اوقات می مستی زمان
بوسه ای از جنس آیینه به جرات بین مان
وصل دو قطب مخالف آهنی از جنس عشق
نرم تر از هر چه دانی سخت تر از هر چه عشق
لذت ما در ورای لذت مکس بود و بس
حاصلش جان دادن جان بود و افسوس هوس
کوله باری از عذاب خلق یک عشق لطیف
خاک کردن در سراب مادر طفلی نحیف
حسرت تا کی اگر شاید که تو مادر شوی
یا که باید بی ثمر پیمانه ی ساغر شوی
یا که من بودم به شک قدرت نوآوری
باورم شد بارور هم می کنم با تو پری
زاده ای از جنس مهر نامش نهند زاده حرام
نامه ای با جوهر خون از من صد بی مرام
با وقاهت نقشه ی گور مرا پی می کشی
ضجه ی احساس نابت بر رخم هی می کشی
فصل سرد دفن کردن خاطرات بهمنی
اینچنین زنده به گوری اینچنین دل افکنی
افتخارت بودنت با خلق نالایق خوش است
سد معبر بودنم ناگه چه ویرانه کش است
در کمین فرصت دک کردنم بودی مرور
کند و کاوت بر در بسته نگون شد بی عبور
لاجرم همت به قتل نفس من رو برزدی
خنجرت از جنس خفت بر تنم کو بر زدی
اشک تمساحی فزون سیلاب طوطی وار ها
نقش خوب قصه ی تلخ جدایی زار ها
با امید وصل تو من صبح را سر می کشم
با خیال با تو بودن سوی تو پر می کشم
عاشقم من عاشقم من عاشقت هستم هنوز
درس تلخ این معما بی تو پس می دم هنوز
من تو را از نفس تو از شادیت می خواستم
خوب میدانی برایت عافیت می خواستم
این فقط من هستمت عاشق ترینت یک کلام
صرف تاریخم کنی جز من نمی بینی مرام
جستجو گر هم کنی احساس احسانی مکن
اشک من دارد شرف اطوار انسانی مکن
گور من گم شد به گور دیگری افتاده دل
آیت الکرسی بخوان تنهای تنها مانده دل
خواستم از این طریق نوشته هامو به همه نشون بدم و البته از پیشنهاد ها و انتقاد های سازنده هم استفاده کنم